... و قولوا قولا سدیدا (احزاب-70)

مرگ: زباله یا نخ دور انگشت؟

امروز صبح رفته بودم تا در راستای پست قبلی نقدا این پرایدوی عزیز را تعمیر کنم. صبح اول صبح ذهنم درگیر موضوعات تز بود و با این حال رفتم پیش آقا یعقوب تعمیرکار. دو دقیقه ای عرض حال کردم و ایشان هم داشت آماده می شد که دست به آچار شود که از ته خیابان صدای تهلیل ملت بلند شد.  یک دفعه همه کسبه از مغازه ها زدند بیرون و کرکره ها را به حالت نیمه افراشته درآوردند و همه رفتند تشییع جنازه میت که معلوم شد یه پیرزن بوده است. چند دقیقه بعد مرسدس بنز ویژه حمل اموات در محل رویت شد در حالیکه راننده داشت به شکلی هاج و واج خیابان ها را نگاه می کرد. ملت همه رفتند جلو تا به ایشان آدرس میت رو بدهند ولی نگو ایشون دنبال عابر بانک بوده است!!!!!!!

به هر حال اون میت خدابیامرز که تشییع شد ولی بعدش حال خاصی پیدا کردم. مدتها بود با یه مرده اینقدر کم فاصله نشده بودم. یادم افتاد وقتی در مشهد مشاور جناب آقای مهندس بحرینیان مدیر عامل تکلان توس بودم یه روز داشت داستان انتخاب محل کارخانه جدید شرکت رو برای جمعی توضیح می داد. در اثنای داستان اشاره کرد به اینکه وقتی از مشاور آلمانیش خواسته راجع به اون محل نظر بده مشاور آلمانی گفته محل خوبی نیست چون کارگرها صبح و عصر روزی یک بار باید از جلوی قبرستان رد بشوند و این به شدت ضد انگیزش و مخرب روحیه آدمهاست!!!!!!!!

یادم هست همون موقع یاد این حدیث افتادم که اگر کسی روزی بیست بار( یعنی خیلی زاید) یاد مرگ بیفته و در اون روز بمیره اجر شهدا رو داره!

و از همون روز این معما در ذهن من شکل گرفت که بالاخره یاد مرگ چیز خوبیه یا نه.

امروز که بعد مدتها در اثر قرب فاصله با یه میت خیلی جدی یاد مرگ افتادم حس کردم اگه زود به زودتر یاد مرگ بیفتم احتمالا حال روحی و معنوی بهتری خواهم داشت. ( احتمالا اگه نوید بود همین الان برای آزمودن این مساله یک آزمایشی ترتیب می داد) از آفات بی در و پیکری مفرط این شهر علیه ما علیه یکیش هم اینه که سالی یه بار اون هم به اکراه حال پیدا می کنی و سری به بهشت زهرا میزنی.

در اصفهان که شهر بسیار مهندسی ساز و عالمانه ساخته شده ای است ( فی الحال این صفت رو وضع کردم) قبرستان تخت فولاد ( که دومین قبرستان مهم جهان اسلام پس از وادی السلام نجف است) در قلب شهر بوده و لابد عقل حکمای اصفهان خیلی بهتر از مشاورین آلمانی کار می کرده است.

به هر حال ما که نفهمیدیم یاد مرگ مثل آشغال میمونه و باید بره در خارج شهر گم و گور بشه یا برعکس خیلی مهمه و باید مثل یه نخ دور انگشت حافظت همیشه بپیچیش و در همه حال همراه داشته باشی؟؟؟!!!!

نویسنده : Hadi Nilforoushan : ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٤
Comments نظرات () لینک دائم