... و قولوا قولا سدیدا (احزاب-70)

دلم گرفت! (1)

تا حالا بیشتر از اینکه برای دل تنگی های خودم در این فضای مجازی نوشته باشم برای این می نوشتم که محملی برای تبادل افکار و اندیشه ها پدید آمده باشد، اما این بار واقعا از سر بغض و اندوه می نویسم و راستش جایی را برای ابراز آن بهتر از این فضا نیافتم.

سال جدید ناخواسته برای من با فضای مجازی فیس بوک آغاز شد. داستان عکس آخر سال و بعد هم دعوت جمعی از دوستان عزیزم باعث شد من که بعد از داستان ارکات دیگر به این فضاها نیامده بودم دوباره گرم این ماجرا شوم. فرصت تعطیلات عید هم مزید بر علت شد تا ظرف همین ۵ یا ۶ روز گذشته ساعات زیادی را صرف یافتن دوستان قدیم و استطلاع از احوالات آنها بنمایم.

خیلی شیرین است اینکه می گردی و دوستان قدیم خودت را در پس گذر سالها و روزگاران پیدا می کنی و از حال آنها باخبر می شوی. حتی شده است که کام جانت تنها با دیدن یک عکس جدید از آنها شیرین می شود و احساس میکنی دوباره زنده شده ای. خاطرات زنده می شوند و تو با آنها به اعماق لحظه ها و روزگاران گذشته سفر میکنی. اینها همه خوب...

اما وقتی احساس می کنی صدی نود نفررفقای قدیم تو اینک رهسپار دیگر نقاط دنیا شده اند این احساس واقعا شیرین نیست.

گروهی واقعا به خاطر درس رفته اند. خدا کند که برگردند و الا بهترین ذخائر انسانی خود را تقدیم کشور دوست و برادر و اذناب و انصارش نموده ایم. در باب  اینها اگرچه از باب طلب علم رفتن تحسین برانگیز است اما گاهی وقتها چیزهایی دل آدمی را مکدر میکند.

 دیدم دوست بسیار عزیزم که از قضا در زمره مذهبی ترین دوستان من است به مناسبت اخذ پذیرش از دانشگاه رنک یک دنیا در اقتصاد (تعمدا اسم نمی برم) فراز اول دعای عرفه را در صفحه اول پروفایل خود نگاشته است: الحمد لله الذی لیس لقضائه دافع و لا لعطائه مانع... هرچند این شادی بزرگی است برای او، اما دل من گرفت از اینکه ... بگذریم.

اما جمع زیادی از آنها را خوب می شناسم به عدد لحظه ها و ساعاتی که با هم بوده ایم. می دانم که کشش لیلای درس نبوده که آنها را بدان سوی آبها کشانده که اینها اهل درس نبودند و نیستند. هرچند عنوان ظاهر قضیه این است که اینک هریک در گوشه ای از دنیا مشغول تحصیلند.

چند شب پیش به حضرت ابوی عرض می کردم که بچه های رده ٣ و ۴ علمی مدرسه محل تحصیل من اینک حسب آنچه در پروفایل هایشان نوشته اند در اسکول های مهم لندن و مادرید و تورنتو و امثال ذالک مشغول تحصیلند. یعنی اینقدر عاشق علم بودند و ما خبر نداشتیم؟ راستش این است که نه! آنها می خواسته اند بروند و برای رفتن چه بهانه ای بهتر از درس.

چرا؟ چرا رفتن، موضوعیتی این چنین می یابد؟ به عکس های بچه ها دقت کرده اید؟ بسیاری از بچه ها عکس هایی از طبیعت،‌بوستانهای شهری، تفریحات هیجان برانگیز و رویایی (برای این سوی آبی ها)‌ را در پروفایلهایشان گذاشته اند. دوستی داشتم که به لحاظ علمی یکی از استوانه های رشته تحصیلی خویش بوده و خواهد بود. چندی پیش که با خاطری آزرده شریف را ترک کرد و رهسپار بلاد راقیه شد روزهای نخست بعد رفتن، از چشم انداز اتاق دانشجویان دکترا در دانشگاه جدیدش عکس هایی را گرفته بود و ارسال نمود. اصرار داشت که همه ببینند که او لایق چنین امکاناتی برای تحصیل بوده و لی در ایران... باز هم بگذریم.

جمع بندی من این است که نسل جدید ایران از فضای زندگی در کشور راضی نیست واین البته مطالبه نابجا و ناواردی هم نیست. استحقاق این بچه ها خیلی بیش از اینهاست.

این غصه اول من شد. اینکه بچه ها یک یک درحال رفتن اند و من واقعا بعید می دانم برای بسیاری از آنها برگشتی درکار باشد. وای به حال ما که طوری فضا را مدیریت کرده ایم که ملت برای خروج از کشور سر و دستار ندانند که کدام اندازند؟

یاد حرف بامداد افتادم که می گفت از ١۴٠ نفر هم ورودی های من به برق شریف ١٣٠ نفر خارج رفته اند و  تنها ١٠ نفر مانده اند که یکی از آنها من هستم. من هم می خواستم بروم راهم ندادند!!!!!!!!

اما داستان غصه من ابعاد دیگری هم دارد.