... و قولوا قولا سدیدا (احزاب-70)

چه خیط!

بعد از حدود ١.۵ سال ننوشتن تنها چیزی که می تواند ادم را به نوشتن وادارد، ذکر خیر یک دوست خوب است.

درست است که بیش از ١.۵ سال است ننوشته ام اما دوست دارم برای لیشام بنویسم. خدا را چه دیدی شاید باز هم نوشتنم آمد!

لیشام را حدود ١٠ سال است که میبینم. ان روزها در دانشکده با آن ظاهر عجیب و غریبش برایم جذاب نبود. همیشه فکر می کردم از آن تیپ ادم هایی است که هیچ وقت با انها هم صحبت نخواهم شد. یک روز با ریش بلند بود و روز دیگر با صورتی کاملا بدون ریش و در اکثر مواقع با موهای بلند. این همه تصویر من از لیشام دوران دانشگاه است. تا اینکه یک روز زمستانی جواد زنگ زد و فرزان و مهدی و لیشام را به من معرفی کرد. هیچ وقت یادم نمی رود. راجع به هرکدام یک تعریفی کرد و راجع به لیشام گفت اخر جملاتش را به کیفیت خاصی کش می دهد. اگر این حالت را حس کردی به گیرنده ات دست نزن!!!!!!

روز اولی که در باشگاه لیشام را دیدم حس کردم از زمین تا آسمان با لیشام دانشکده فرق دارد. یادم هست از جمله حرفهایی که زد این بود که ما اینجا بعضا شبها می خوابیم. و من ان روز به راه دور و دراز خانه تا باشگاه فکر می کردم.

بعد از آن ارام آرام با گذر زمان با لیشام بیشتر آشنا شدم. در سفر به پتروشیمی اراک بیشتر او را شناختم. احساسم این بود که پسر شنگولی است ولی حرکات و حرفهایش برایم جالب بود.

اکنون حدود ٧ سال است که با لیشام دوستم و راستش از این دوستی احساس خیلی خوبی دارم.

اگر بخواهم او را در یک جمله معرفی کنم همیشه می گویم لیشام متفاوت است. با هر کسی و هر دسته بندی که در ذهنت داری فرق می کند و این امتیاز قابل توجهی است. ان وقتها که مجرد بود به خودم سپرده بودم در اولین ملاقات به همسر آینده اش هم بگویم که لیشام متفاوت است و خوشبختانه گفتم.

لیشام زحمتکش است این را به خوبی در طول دوران مدیریت او بر موسسه و ایده پردازان حس کردم. هرچند به نظرم نه در موسسه و نه در پژوهشگاه قدر زحمات او آن طور که باید و شاید دانسته نشد.

لیشام با دوستان متنوع و عجیب و غریبش همیشه برایم جذاب بود. از اینکه می دیدم همزمان هم با خدایار حال می کند، هم با فرزام الفت، هم با حامد صابر و هم با بامداد احترامی و هم با مهدی غلامی و هم با فرزان و جواد و صادق حس خوبی پیدا  میکردم. این حس زمانی تقویت شد که باور کردم در همه این دوستیها لیشام خودش است و هیچگاه عوض نشده است.

لیشام به طور منحصر بفرد مرا با چیزهای جدیدی در عالم اشنا کرد: "من دلم ماری رو میخواد"،" چمن رو آب پاشم من"، نغمات آقای خوانندگان کذایی، وبلاگ، سایت شخصی، رمل و اسطرلاب و جن گیری و ....، اسکی، هم فکری های سه نفره در اتاق مدیریت ایده پردازان، "تعریف مساله" ( تکیه کلام مخصوص لیشام در مواجهه با مشکلاتی که نقدا برای آنها راه حلی ندارد!!!!)، خط لیشامی که شبیه خط هیچ بنی بشری در عالم نیست و ترکیب خطوط فارسی و انگلیسی است!، مزرعه خیار و اصول زراعت آن هم به کمک یک دستگاه رنو !و خلاصه خیلی چیزهای دیگر.

پست قشنگی به مناسبت ازدواجم نوشت که برایم تا همیشه ماند و خاطره قشنگی از آن شب گفت که نقل ان مجال وسیع تری می طلبد.

راستش خیلی الان نمی توانم ذهنم را مرتب کنم و از همه آنچه که از لیشام آموخته ام یاد کنم. ولی مطمئنم خاطرات بسیار شیرینی برایم به یادگار گذاشته که تا همیشه برایم ماندنی است.

آنچه مسلم است اینکه لیشام مرد بزرگی است. گذر زمان ثابت کرد که در رفاقت و دوستی مرد سختی هاست و من به داشتن دوستی چنین بزرگ و دوست داشتنی صمیمانه افتخار می کنم.

لیشام اما اینک بنا دارد در جمع بچه های ایده پردازان نباشد. این خبر بسیار تلخی است که باید روزهای زیادی بگذرد تا با آن کنار بیایم. به خنده های انرژی بخش او اول های صبح عادت کرده بودم و این روزهای آخر به خاطرات جالبش از ماشین جدیدش.

با علت رفتنش کاری ندارم  و شاید یه جورهایی به او حق بدهم اما به دل خودم هم حق می دهم که اگر بنا باشد او را دیر به دیر ببینم دلتنگش شوم.

لیشام در استقرار و استحکام پایه های ایده پردازان خیلی نقش داشت. دوران او دوران رشد و ثبات در ایده پردازان بود. جا دارد همه ما بچه های ایده پردازان اینک به هنگام وداع با لیشام از جای خود برخیزیم و به نشانه احترام کلاه خود را از سر برداریم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

لیشام مثل یک قهرمان ایده پردازان را ترک می کند. این یک تعارف نیست بلکه احساس قلبی من است. من امیدوارم هرجا هست همیشه موفق و دل به نشاط باشد و باز هم گل لبخند را به روی لبان دوستانش بنشاند.

از صمیم قلب برای جانشین لیشام در ایده پردازان هم - که می دانم کیست ولی تا تشکیل جلسه خبرگان از بردن نام او معذورم !- آرزوی موفقیت می کنم و با او بیعت می نمایم!

حرف آخر:

همیشه می گفتم لیشام بازتابش به مسایل دو دسته می شد. کلا خبر که می شنید یا می گفت " چه خوب" و یا می گفت " چه خیط!"

حالا بچه ها! لیشام داره از ایده پردازان میره: " چه خیط!"

نویسنده : Hadi Nilforoushan : ٧:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٢
Comments نظرات () لینک دائم