... و قولوا قولا سدیدا (احزاب-70)

سالها می گذرد. حادثه ها می آیند...

من خیلی شرمنده هستم که اصولا وبلاگ نویس منظمی نیستم. تازه حدود دو ماه پیش بعد از کلی وقت دوباره شروع کردم به نوشتن و آخر کار نفهمیدم چی شد که آپلود نشد و تلاش ما بر باد رفت.

علی ای حال دوباره می نویسم و قوله

دوست دارد یار این آشفتگی/کوشش بیهوده به از خفتگی

۶ ماه گذشته یکی از عجیب ترین و پر التهاب ترین دوران زندگی من بود. روزگار عجیبی بود و من خودم را همچون تخته پاره ای رها بر دریای مواج و خروشان تقدیر می دیدم. در این ۶ ماه نگاه من به بسیاری از مسایل جامعه مان عمیقا تغییر کرد و با رویه های نا پیدایی از فضای کنونی جامعه آشنا شدم.

والده مکرمه و مادر خانم محترم عمیقا اصرار داشتند که من خاطرات این ۶ ماه را مستند کرده و حتی مادر خانم می فرمودند که آنها را در اختیار مقامات ذیربط قرار دهم! و لکن کو حال و حوصله ای برای نوشتن و کو مجالی برای آن و از آن طرف کو گوش شنوایی.

مخلص کلام اینکه بعد از گذشت ۶ ماه بنده در رشته سیاست گذاری علم و تکنولوژی در مقطع دکتری دانشگاه صنعتی شریف پذیرفته شده ام و به زودی ندای الرحیل بنده برای مدت ۳ ماه به سمت بلاد راقیه و کفر ! و خاصتا پدر پیر استعمار انگلستان غضب الله علیها بر بام خواهد رفت.

از همه دوستان تقاضا دارم در خصوص این موضوع پیامهای ارشادی و مولوی خود را برای اینجانب ارسال کنند.

این روزها دغدغه گذرنامه و ویزا دارم. و اگر همه چیز جور شود شاید مجبور شوم شنبه دیگر عازم باشم.

تجربه های زندگی عمیقا بر نوع نگاه ما تاثیر می گذارند. منظورم از زندگی به طور کلی سه چیز است: خدا انسان و زندگی. و من در این مدت در خصوص این هر سه شدیدا دچار تحول در نگاه شده ام. خدا را به عظمت حلم و رافت شناختم. انسان را در پهنه عظیمی از هبوط تا تعالی دیدم و زندگی را تا به آن حد سیال و در حال تغییر که وجود موجودی برتر و موثر را در ذات زندگی لمس کنی. 

گفته ها بسیارند و فرصت کم. باز هم خواهم نگاشت بعونه و فضله.