... و قولوا قولا سدیدا (احزاب-70)

مادر جان!

دیشب ١.۵ ساعت نشستم و برای کامنتهای عزیز دوستانم پاسخ نگاشتم تا در پست جدید بیاورم ولی قبل از آپلود شدن همه چیز بر باد رفت!!!!!!!

حالا کی دوباره من ١.۵ ساعت وقت بی زبان پیدا کنم مادر جان!!!!!!!!!!!!!!!!

نویسنده : Hadi Nilforoushan : ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٢
Comments نظرات () لینک دائم

دلم گرفت (2)

داستان تدین و دینداری خیلی از ما این روزها داستان شتر سواری دولا دولا است. عجیب اینکه قرآن مثل همیشه این ویروس کشنده " قبول دارم، قبول ندارم"‌را از ابتدا شناخت و ویروس کش آن را هم در اختیار کاربران قرار داد. فرمود " نومن ببعض و نکفر ببعض" نداریم. اسلام،‌دین و شریعت یک بسته است. یا همه را قبول داری یا هیچیک را قبول نداری. خب این منطق دین.

حالا بیاییم سر داستان فیس بوک. دوستان من- وقطعا دوستان همه اهالی ایران زمین این روزگاران- دو دسته اند. دسته ای که نه خودشان و نه جد وآبادشان هیچ بویی از دین نبرده اند. دوستی داشتم و هنوز هم دارم که از همان دوران دبیرستان مشهور بود که ۶ توله سگ دارد و خلاصه آنچه در بیت حضرتش البته ناشناخته است دین و آیین و نجس و پاکی و این مسایل است. خب،‌تکلیف آن عزیز مشخص است. آنها باید الان هم که به مقطع تشکیل خانواده رسیده اند خصوصی ترین و محرمانه ترین عکس های خود را در معرض و منظر دید همگان قرار دهند. به آنان حرجی نیست.

اما سخن من با برادر و خواهر عزیزی است که می دانم اهل نماز است، می دانم اهل روزه و مسجد است، ‌می دانم  خدا و پیغمبر حالیش است،‌می دانم که مادرش ساعتها با مادرم در روزگار کودکی ما می نشست و از دغدغه تربیت دینی کودکش سخن می گفت، می دانم که فارغ التحصیل مدارس ممتاز دینی است، می دانم که خواهران و برادرانش که مثل او در زیر یک سقف بزرگ شده اند همگی اهل دیانت و تقوی و تعبد هستند. روی سخن من با این عزیزان است. آقا جون تو دیگه چرا؟ تو چرا باید چهار روز که می روی ینگه دنیا به همه غیرتت چوب حراج بزنی و عکس مکشفه اهل و عیالت را به سینه دیوار در ملا عام بکوبی. آخه این چه ویروس نکبت باری است که هوای خالی از فرشتگان سرزمین های دور،‌ غیرت و عرق ناموسی دوستان مرا می ستاند و انان را متقاعد می کند که عکس بی حجاب زنشان را،‌عکس بی حجاب خودشان را ( اگر از طایفه نسوان باشند) در منظر و مرئای عام و خاص قرار دهند و آن را سمبل روشنفکری دینی بنامند؟؟

خدا خب کرده! حالا می خواهی زنت مکشفه باشد خیلی خب،‌بابا این دیگه چه صیغه است که آن را به اطلاع عموم برسانی؟ چه اصراری هست که ویروس بی غیرتی و بی باوری به گزاره های قطعی دینی را روی تابلو اعلانات بکوبیم؟

راستش خیلی دلم گرفت. از این کم سوادی دینی نخبگان جوان تربیت شده این نظام دینی!!!!!! از این کم بینشی بچه های تربیت شده در دامان مادران چادری که حالا کوچکترین پوششی را بر سر زنانشان برنمی تابند.

به خوبی واقف هستم که پذیرش همه آموزه های  منتسب به دین منطبق با شئون تفکرات یک روشنفکر (‌به ویژه مذهبی) نیست. شاید خود من هم برخی گزاره ها را که به دین بسته اند قبول نداشته باشم. اما بابا والا به قرآن حجاب حکم خداست. این دیگر روشنفکری نیست که حکم صریح قرآن را هوا کنیم. این کار اگر عامدانه  و عالمانه باشد شرک به قرآن است. 

بعد آن سرور عزیزم که تا همین چند روز پیش برای من حکم قله ای از عظمت را داشت و این روزها به خاطر شکسته شدن حریم غیرتش از او سخت دلگیرم از رفتارهای خلاف دینی آقای دکتر ... که در مساله ای به غلط سکوت اختیار کرده گله می کند که این رسم مسلمانی نست. خب برادر من! این کار شما رسم مسلمانی هست؟ چرا قرآن را فراموش کرده ایم که اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم؟؟؟؟؟

در این بین، داستان جلوه گری های جمعی از همکاران من هم در این فضاهای مجازی عرصه را بر من تنگتر می کند و دلگیری مرا بیشتر میکند.اگر تحمل کنی حمل بر این می شود که بلی،‌ ظاهرا مسایل در حال حل و فصل شدن است. اگر تحمل نکنی لاجرم انگ عقده ای رفتار کردن و دخالت در حریم شخصی و لابد ایدئولوژیک نگاه کردن به همه چیز را بر تو خواهند زد.

انتخاب درست چیست؟  امیدوارم منطق کارساز باشد.


دلم گرفت! (1)

تا حالا بیشتر از اینکه برای دل تنگی های خودم در این فضای مجازی نوشته باشم برای این می نوشتم که محملی برای تبادل افکار و اندیشه ها پدید آمده باشد، اما این بار واقعا از سر بغض و اندوه می نویسم و راستش جایی را برای ابراز آن بهتر از این فضا نیافتم.

سال جدید ناخواسته برای من با فضای مجازی فیس بوک آغاز شد. داستان عکس آخر سال و بعد هم دعوت جمعی از دوستان عزیزم باعث شد من که بعد از داستان ارکات دیگر به این فضاها نیامده بودم دوباره گرم این ماجرا شوم. فرصت تعطیلات عید هم مزید بر علت شد تا ظرف همین ۵ یا ۶ روز گذشته ساعات زیادی را صرف یافتن دوستان قدیم و استطلاع از احوالات آنها بنمایم.

خیلی شیرین است اینکه می گردی و دوستان قدیم خودت را در پس گذر سالها و روزگاران پیدا می کنی و از حال آنها باخبر می شوی. حتی شده است که کام جانت تنها با دیدن یک عکس جدید از آنها شیرین می شود و احساس میکنی دوباره زنده شده ای. خاطرات زنده می شوند و تو با آنها به اعماق لحظه ها و روزگاران گذشته سفر میکنی. اینها همه خوب...

اما وقتی احساس می کنی صدی نود نفررفقای قدیم تو اینک رهسپار دیگر نقاط دنیا شده اند این احساس واقعا شیرین نیست.

گروهی واقعا به خاطر درس رفته اند. خدا کند که برگردند و الا بهترین ذخائر انسانی خود را تقدیم کشور دوست و برادر و اذناب و انصارش نموده ایم. در باب  اینها اگرچه از باب طلب علم رفتن تحسین برانگیز است اما گاهی وقتها چیزهایی دل آدمی را مکدر میکند.

 دیدم دوست بسیار عزیزم که از قضا در زمره مذهبی ترین دوستان من است به مناسبت اخذ پذیرش از دانشگاه رنک یک دنیا در اقتصاد (تعمدا اسم نمی برم) فراز اول دعای عرفه را در صفحه اول پروفایل خود نگاشته است: الحمد لله الذی لیس لقضائه دافع و لا لعطائه مانع... هرچند این شادی بزرگی است برای او، اما دل من گرفت از اینکه ... بگذریم.

اما جمع زیادی از آنها را خوب می شناسم به عدد لحظه ها و ساعاتی که با هم بوده ایم. می دانم که کشش لیلای درس نبوده که آنها را بدان سوی آبها کشانده که اینها اهل درس نبودند و نیستند. هرچند عنوان ظاهر قضیه این است که اینک هریک در گوشه ای از دنیا مشغول تحصیلند.

چند شب پیش به حضرت ابوی عرض می کردم که بچه های رده ٣ و ۴ علمی مدرسه محل تحصیل من اینک حسب آنچه در پروفایل هایشان نوشته اند در اسکول های مهم لندن و مادرید و تورنتو و امثال ذالک مشغول تحصیلند. یعنی اینقدر عاشق علم بودند و ما خبر نداشتیم؟ راستش این است که نه! آنها می خواسته اند بروند و برای رفتن چه بهانه ای بهتر از درس.

چرا؟ چرا رفتن، موضوعیتی این چنین می یابد؟ به عکس های بچه ها دقت کرده اید؟ بسیاری از بچه ها عکس هایی از طبیعت،‌بوستانهای شهری، تفریحات هیجان برانگیز و رویایی (برای این سوی آبی ها)‌ را در پروفایلهایشان گذاشته اند. دوستی داشتم که به لحاظ علمی یکی از استوانه های رشته تحصیلی خویش بوده و خواهد بود. چندی پیش که با خاطری آزرده شریف را ترک کرد و رهسپار بلاد راقیه شد روزهای نخست بعد رفتن، از چشم انداز اتاق دانشجویان دکترا در دانشگاه جدیدش عکس هایی را گرفته بود و ارسال نمود. اصرار داشت که همه ببینند که او لایق چنین امکاناتی برای تحصیل بوده و لی در ایران... باز هم بگذریم.

جمع بندی من این است که نسل جدید ایران از فضای زندگی در کشور راضی نیست واین البته مطالبه نابجا و ناواردی هم نیست. استحقاق این بچه ها خیلی بیش از اینهاست.

این غصه اول من شد. اینکه بچه ها یک یک درحال رفتن اند و من واقعا بعید می دانم برای بسیاری از آنها برگشتی درکار باشد. وای به حال ما که طوری فضا را مدیریت کرده ایم که ملت برای خروج از کشور سر و دستار ندانند که کدام اندازند؟

یاد حرف بامداد افتادم که می گفت از ١۴٠ نفر هم ورودی های من به برق شریف ١٣٠ نفر خارج رفته اند و  تنها ١٠ نفر مانده اند که یکی از آنها من هستم. من هم می خواستم بروم راهم ندادند!!!!!!!!

اما داستان غصه من ابعاد دیگری هم دارد.


اولین پست سال جدید و دست انگلیس!

حلول سال جدید را به همه دوستان،‌برادران و خواهرانی که سیاهه های ناقبل فقیر را می خوانند تبریک می گویم. بنا بر پیش بینی کارشناسان سال سختی در پیش داریم. امیدوارم ملت ایران با انتخاب یک یوزارسیو با درایت (و البته تک همسره) بتوانند سالی را که به گاوی قحطی زده می ماند به سال گاوی شیرده تبدیل کنند.

در همین ابتدای سال، مراتب اعتراض عمیق خود را به همه بلندگوهایی که از صبح تا به شب درکارند و خائنانه یا غافلانه، نسبت به این تعطیلی بسیار بسیار طولانی و هادم العمر و الزمان و المنابع عید نوروز دم فروبسته اند اعلام می دارم. به گمانم برای اثبات در کار بودن دست انگلیسی ها در این مملکت هیچ دلیلی آشکارتر از این یک ماه تعطیلی نیست. خودشان در انگلیس ٢ روز تعطیلی سال جدید دارند و آن وقت ما باید ٣٠ روز مملکتمان بر هوا باشد که چه خبر است ؟‌ از همه بیشتر به ره*بران دینی و مرا*جع عظام تقلید اعتراض دارم. چرا از فرصت تاریخی در اختیار داشتن این همه بلندگو و اقبال افکار عمومی، برای اصلاح این سنت جاهلی و مملکت برانداز استفاده نمی کنند؟ چرا جز چشم بینای این کشور (رهبر انقلاب) هیچ کس دیگر نباید علیه این فتنه برآشوبد؟ کجا هستند آن سخنورانی که پاسخ به مهمل بافی های هر زید و عمروی را وظیفه دینی خویش دانسته و اگر کوچکترین کنایتی به آستان مقدسات رود نزدیک است که خود را شکاف دهند؟

من این قبیل مسایل را آشکارترین دلیل حضور و نفوذ انگلیس مکار در مملکت می دانم. بی اهمیت ترین مسایل قابل آن می شود که علمای بزرگ نطق کنند و گریبان چاک کنند و وقتی کشور اسلامی ٣٠ روز تعطیل می شود هیچ کس کوچکترین اعتراضی ندارد.

باور کنید وقتی  به این مساله فکر می کنم از فرط تاسف سرم داغ می شود. ای کاش این شراب مست کننده نفت نبود و ما این چنین در مستی صد ساله فرو نمی رفتیم!