... و قولوا قولا سدیدا (احزاب-70)

اندر احوالات این فقهای عزیز!

رای عزیزانی که مطالب بی مایه فقیر را می خوانند دکتر مهدی هادوی تهرانی نامی آشنا نیست. لاجرم مختصر توضیحی اندر احوالات ایشان می دهم!

از بچه های شریف بوده است که با وقوع انقلاب فرهنگی به حوزه می رود. ظاهرا در سنین نوجوانی زبانش تکمیل شده و تافل گرفته است. در دوران تحصیل در حوزه درس خوان بوده و شاگرد اول می شده است. خیلی زود به کسوت روحانیت در می آید و ضمن تحصیل خوشه چین خرمن بزرگانی نظیر مرحوم آقای بهاء الدینی می گردد. در عنفوان جوانی به درجه اجتهاد می رسد و اینک سالهاست که در حوزه قم درس فقه و اصول برای طلاب جوان می گوید. وجه ممیزه او این است که چون به زبان انگلیسی مسلط است حکم امور بین الملل حوزه را پیدا کرده و هر جا لازم است یک فقیه "بلد" برود و حرف خدا و پیغمبر را به زبان اجانب بیان فرماید او را می فرستند: از Hard talk شبکه BBC گرفته تا بعثه رهبری در حج!

در س خارجش هم از این جهت متفاوت است که به دلیل تسلط به زبان کفار فقه تطبیقی می فرماید یعنی مقایسه فقه شیعی با قوانین حقوقی اجانب و کفار! ظاهرا درس جذابی است ولی طلاب ناوارد به زبان کفار از آن بهره چندانی نمی برند.

خلاصه آدم جذابی است از این حیث. البته مثل هر شخصیت دینی دیگری که نه مثل هر شخصیت دیگری اشکالاتی هم به او وارد است که الان جای طرح آنها نیست ولی مناسب دیدم به رفقا خاطر نشان کنم که همچین موجوداتی هم در حوزه هستند.

برای آشنایی بیشتر با او می توانید اینجا را ببینید.

حالا همه اینها را گفتم تا برسم به این نقل قول جالب از ایشان که چند وقت پیش در یکی از جراید خواندم. توصیه می کنم بخوانید و اندر آن کمی همی تفکر و اکتناه فرمایید!

"یک وقتی در یک جمعی بودیم. شخصی از عالمی پرسید: در آن مناطق که شش ماه روز است و شش ماه شب است، مردم چگونه باید نماز بخوانند؟ ایشان فرمود آنجا آدم زندگی نمی کند. آن آقا گفت : آدم زندگی می کند، اسکیموها آنجا ساکن هستند. ایشان فرمود: اسکیموها یک جور حیواناتی شبیه آدم هستند. این قصه مال صدسال پیش نیست، پانزده بیست سال پیش است. و آن آقای سوال کننده که سخت تعجب کرده بود دیگر نتوانست بگوید اسکیموها آدم هستند. بعد پرسید: اگر آدمی به قطب برود چگونه باید نماز بخواند؟ ایشان فرمود: حرام است، اصلا نباید به قطب رفت"

واقعا که! این تیپ عزیزان را نظام آموزش دینی با قلاب می گیرد یا تور ماهیگیری!!! یعنی واقعا می شود آنها را عالم نامید؟

نویسنده : Hadi Nilforoushan : ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٩
Comments نظرات () لینک دائم

این آخرین امتحان سخت!

از وقتی از انگلیس برگشتم اسم امتحان جامع مثل یک تابو بود. ترجیح می دادم چندان بهش فکر نکنم. امیدوار بودم وقتی خبر قطعی امتحان را دادند حداقل ٣ ماه زمان داشته باشم ولی ٢٠ روز زمان داشتم!حدود ٢٠ بهمن خبر دادند و قرار بر ١٠ اسفند بود.

طبعا شرایط اظطراری بود. از یه طرف کارهای سنگین مرکز، از یه طرف آمدو رفت به دانشگاه برای اینکه به سلامتی ثبت نام شویم (بعد از گذشت ٣ سال از شروع دوره فکر کنم در مجموع تا حالا ٢٠ روز رسما دانشجو بوده ام!!!!!) از یه طرف حجم بالای مطالبی که باید مرور شوند، از یه طرف سکرات شب عید! و از یه طرف شیرینی ها و طنازی های حسنا بابا که عقل وصبرم ببرد و طاقت و هوش!

به لطف خدا و به مدد همه دوستان و به ویژه عیال گرامی، سامانی به اوضاع دادم. حسنا بابا و مامان به منزل پدری کوچ کردند و خانه برای درس آرام شد. تجربه نشان داد که با حضور حسنا نه من می توانم درس بخوانم و نه حسنا از درس خواندن من خوشش می آید! برای همین ترجیح دادیم همو نبینیم!!!!!

مدیران و دوستان خوب مرکز هم همراهی کردند و حضور نصفه نیمه مرا تحمل کردند و خلاصه بگذرد این روزگار سخت تر از سخت!!!

در این مدت طبعا آهنگ زندگی با روزهای دیگر فرق کرده بود و این فرصت خوبی بود تا به پاره ای دستاوردهای نو برسم. برخی از آنها را مرقوم می دارم!

١- درس خواندن عجب فرآیند لذت بخشی است. اگه امتحان هم پاس نشه لااقل کلی مطلب رو مرور کردی و حرفهای نو وجوت رو نو می کنند.

٢- امتحان دادن و درس خوندن اون هم به این سبک خفن اون هم در آستانه ٣٠ سالگی دیگه واقعا کار سختیه! واقعا شبیه زندانی شدن بود!

٣- تناقض بند ١ و بند ٢ جزء ذاتی زندگی است. زندگی همیشه پر از این تناقض هاست!

۴- جدایی طولانی از حسنا و مادرش نشون داد که خیلی بیش از آنچه فکر می کردم به ایندو دلبسته شدم. از عیال به خاطر این همه همراهی صادقانه و خالصانه ممنونم. خیلی تحمل کرد خیلی!!!!

۵- حسنا در آستانه ١۴ ماهگی خیلی شیرین شده، تازه حرف زدن یاد گرفته و هربار که بابا می گوید بند دلم فرو می ریزد. تولد حس شیرین دلبستگی به فرزند حال و هوای عجیبی را برای انسان به ارمغان می آورد. این روزها آیات آخر سوره منافقون برایم زیاد تداعی می شود!

۶- امتحان جامع به حسب ظاهر آخرین امتحان کتبی دوران تحصیلی من است. به همین مناسبت برخی روزها تمام خاطرات امتحانات دوران زندگی ام را مرور می کردم. خیلی عجیب بود. امتحان درسی بعد از گذشت ٢٣ سال درس خواندن جزء‌شخصیت و زندگی من شده است. در مجموع با مفهوم امتحان کنارآمده ام. هرچند که همیشه فلسفی ترین افکار شبهای امتحان به سراغم آمده اند. در طول این سالها بدترین تجربه امتحانی من مربوط به درس مبانی مهندسی برق بود که اگرچه در یه ضرب با نمره هفت مردود شدم  ولی در دوضرب با احتساب نمره ضرب اول بیست شده و قبول گردیدم. بیچاره حامد قیدی چه کشید تا این خزعبلات علم غیر نافع مهندسی برق را به من یاد داد. حامد جان مرسی!

بهترین و شیرین ترین نمره امتحانی را هم سال اول دبیرستان از درس انشا گرفتم. امتحان ثلث سوم این طور بود که همه بچه ها باید یه داستان می نوشتند با حداقل ٢٠ صفحه محتوا. من داستان "نفحات" رو نوشتم و در بین ١٠٠ نفر  دوره تنها ٢٠ امتحان بودم. اختلاف نمره نفر بعدی هم با من حدود ٢ یا ٣ نمره بود. بیچاره آقای مهروان چقدر تلاش کرد من نویسنده بزرگی شوم که خوب طبعا .....نشدم!

٧- از آخرین دستاوردهای من در طول دوره درس خواندن این بود که میز آشپزخانه برای درس خواندن خیلی فاز می دهد. اصولا درس خواندن در آشپزخانه یه جورایی جمع بین خدا و خرماست. مفهوم خیلی لذت بخشی است. احساس می کنی همه فاصله ها از بین رفته و هر چی می خواهی سه سوت حاضره!!! از این جهت خوش گذشت!

٨- پس از ٢٣ سال درس خواندن و دقیقا در آخرین امتحان،‌موفق شدم به برنامه ای که برای درس خواندن ریخته بودم پایبند باشم. این برای نخستین بار اتفاق افتاد. ولی فهمیدم این برنامه ریزی که این همه وقت تو این ٢٣ سال می گفتند چیز خوبی بوده، حیف یه کم دیر فهمیدم!

٩- امتحان جامع روز شنبه ١٠ اسفند با حضور پرشکوه من و روح الله در اتاق سمینار دانشکده برگزار شد. همه چیز یه امتحان با شکوه رو هم داشت حتی مراقب!

از ساعت ٩.۵ شروع شد تا ٢ بعد از ظهر. ١۶ صفحه نوشتم و آمدم بیرون. تازه معلوم نیست اگه پاس نشه دوباره این داستان ها تکرار میشه!!!!

١٠- این بند رو گذاشتم چون از عدد ١٠ خوشم می آید. عدد کاملی است. عشره کامله! ببخشین اگه طولانی شد.

بعد التحریر: در این مدت برخی از بهترین دوستانم  از اقصی بلاد دنیا با ارسال پیامک یا تماس تلفنی اسباب تقویت روحی و قلبی را برای بنده فراهم آوردند. از همه آنها تشکر می کنم و امیدوارم در موقعیتهای شادی جبران کنم!!!!!!!

نویسنده : Hadi Nilforoushan : ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱۳
Comments نظرات () لینک دائم

سفر قندهار

هی وعده می دهند به ما بی قرارها

روزی می آیی از سفر قندهارها

خورشید دور جشم تو می جرخد آن زمان

باید عوض شود جریان مدارها

دیگر به گوش خسته دنیا نمی وزد

نه ذوالفنون، نه همهمه این سه تارها

دریا به احترام شما آب می شود

ای کوه سربه زیر تر از آبشارها

برخی ربوده اند زمام زمانه را

کاری بکن برای دل عقده دارها

از نو خدا بیاور و بیرون بکش عزیز

ما را ز دست این همه پروردگارها

پاییز در پیاده روها پرسه می زند

دستور می دهی به طلوع بهارها؟

آماده کن خطوط لبت را برای چاپ

خطی بکش به باطلی انتشارها

باز انتظار معجزه، اما چه دیر شد

پس کی تمام می شود این انتظارها؟

از آقای محمد تقی عزیزیان- حدیث زندگی شماره 44.

نویسنده : Hadi Nilforoushan : ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢
Comments نظرات () لینک دائم