... و قولوا قولا سدیدا (احزاب-70)

.

نویسنده : Hadi Nilforoushan : ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢٠
Comments نظرات () لینک دائم

هفته ای پر ماجرا!

چهارشنبه شب هفته قبلی حسنا خانم در اثر سهل انگاری من و بی کلگی خودشان از روی تختخواب با شتاب زاویه ای زیادی به زمین سقوط کرد و در اثر برخورد سرش با دستگیره در کمد، سرش شکافت و بعد از مقادیر زیادی خونریزی به بیمارستان کیان منتقل شد و جناب دکتر هم شکاف سر او را با ١١ بخیه دوختند. هرچند تجربه بستری شدن ١٠ روزه حسنا در بیمارستان در اوایل خرداد امسال هم ناخوشایند بود اما بی شک اتفاق اخیر تلخ ترین حادثه ای بود که برای حسنا خانمی که دقیقا امروز ٢٢ ماهه شد اتفاق افتاده است. بزرگترها می گویند خدا خیلی رحم کرده است و می توانست این حادثه به اشکال دیگری هم خاتمه یابد. به هر حال از زاویه شخصی برای خود من وسیله تنبه عجیبی شد. دیشب حسنا را دوباره پیش همان دکتر هفته پیش بردیم و از روند جوش خوردن شکاف ابراز خوشحالی و رضایت کرد. حسنا هم دوباره به همان سیر شیطنت های کودکانه خود ادامه می دهد.

پراید رصد آخرین حماسه ای که آفرید رساندن حسنا در اسرع وقت به بیمارستان بود. حسنا بعد از آن دیگر هیچ وقت سوار پراید نشد. پراید صبح پنج شنبه هفته قبل به پارکینگ بیهقی منتقل شد و در ساعت ١١.۴۵ روز سه شنبه ١٢ ابان ١٣٨٨ به تملک و اختیار صاحب جدید آن درآمد. داستان نقل و انتقال پراید هم خودش یک داستان بلند بالا شده بود. کار تا آنجا پیش رفت که معلوم شد تا دفاع از پیشنهاد پایان نامه را به انجام نرسانم امکان هیچ نوع معامله ای ندارم و این می توانست پراید عزیز را تا چند ماه دیگر میهمان ما کند اما تدبیر جناب پدر و اصرار خریدار محترم قضیه را فیصله داد. 

جمعه گذشته میهمانی خوب موسسه در سالن آموزش برگزار شد. برای من شخصا حضور جناب ابوی لطافت و ملاحت جلسه را صد چندان ساخته بود. بازخوردهای بعد جلسه هم نشان داد حضار و به ویژه دکتر آراستی، مهندس هندی و دکتر طبائیان از فضای جلسه لذت برده اند. تعبیر دکتر آراستی این بود که از معدود جلساتی بود که درآن معنویت و محتوای حرفه ای به خوبی با هم عجین شده بودند.

امروز هم با دکتر طبائیان سراغ سازمان صنایع دریایی وزارت دفاع رفتیم و به شکر خداوند، زمینه ای فراهم شد که این سازمان از موضوع تز من (شبکه های تحقیقاتی) به عنوان طرح خدمت سربازی حمایت کند. خبر خوبی است و غصه بزرگی را از سر دل ما بر می دارد.

شنبه پیش رو هم دوستان خوب مرکز ایده پردازان فقیر را مفتخر فرموده و در شام مربوط به آزمون امتحان جامع که با تاخیری ۶ ماهه برگزار می شود شرکت می کنند. هرچند مجالسی از این دست روح اجداد بنده را در قبر می لرزاند،‌ اما تاخیر بیش از این هم در ادای این فریضه راه را برای دریافت شیرینی های بسیار از دوستان بسیار موفق مرکز مسدود می سازد. لذالک با کسب اجازه از عزیزان ابا و اجداد، این بزم را بر پا می کنیم. لعل الله یحدث بعد ذالک امرا!

نویسنده : Hadi Nilforoushan : ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٤
Comments نظرات () لینک دائم

مرگ: زباله یا نخ دور انگشت؟

امروز صبح رفته بودم تا در راستای پست قبلی نقدا این پرایدوی عزیز را تعمیر کنم. صبح اول صبح ذهنم درگیر موضوعات تز بود و با این حال رفتم پیش آقا یعقوب تعمیرکار. دو دقیقه ای عرض حال کردم و ایشان هم داشت آماده می شد که دست به آچار شود که از ته خیابان صدای تهلیل ملت بلند شد.  یک دفعه همه کسبه از مغازه ها زدند بیرون و کرکره ها را به حالت نیمه افراشته درآوردند و همه رفتند تشییع جنازه میت که معلوم شد یه پیرزن بوده است. چند دقیقه بعد مرسدس بنز ویژه حمل اموات در محل رویت شد در حالیکه راننده داشت به شکلی هاج و واج خیابان ها را نگاه می کرد. ملت همه رفتند جلو تا به ایشان آدرس میت رو بدهند ولی نگو ایشون دنبال عابر بانک بوده است!!!!!!!

به هر حال اون میت خدابیامرز که تشییع شد ولی بعدش حال خاصی پیدا کردم. مدتها بود با یه مرده اینقدر کم فاصله نشده بودم. یادم افتاد وقتی در مشهد مشاور جناب آقای مهندس بحرینیان مدیر عامل تکلان توس بودم یه روز داشت داستان انتخاب محل کارخانه جدید شرکت رو برای جمعی توضیح می داد. در اثنای داستان اشاره کرد به اینکه وقتی از مشاور آلمانیش خواسته راجع به اون محل نظر بده مشاور آلمانی گفته محل خوبی نیست چون کارگرها صبح و عصر روزی یک بار باید از جلوی قبرستان رد بشوند و این به شدت ضد انگیزش و مخرب روحیه آدمهاست!!!!!!!!

یادم هست همون موقع یاد این حدیث افتادم که اگر کسی روزی بیست بار( یعنی خیلی زاید) یاد مرگ بیفته و در اون روز بمیره اجر شهدا رو داره!

و از همون روز این معما در ذهن من شکل گرفت که بالاخره یاد مرگ چیز خوبیه یا نه.

امروز که بعد مدتها در اثر قرب فاصله با یه میت خیلی جدی یاد مرگ افتادم حس کردم اگه زود به زودتر یاد مرگ بیفتم احتمالا حال روحی و معنوی بهتری خواهم داشت. ( احتمالا اگه نوید بود همین الان برای آزمودن این مساله یک آزمایشی ترتیب می داد) از آفات بی در و پیکری مفرط این شهر علیه ما علیه یکیش هم اینه که سالی یه بار اون هم به اکراه حال پیدا می کنی و سری به بهشت زهرا میزنی.

در اصفهان که شهر بسیار مهندسی ساز و عالمانه ساخته شده ای است ( فی الحال این صفت رو وضع کردم) قبرستان تخت فولاد ( که دومین قبرستان مهم جهان اسلام پس از وادی السلام نجف است) در قلب شهر بوده و لابد عقل حکمای اصفهان خیلی بهتر از مشاورین آلمانی کار می کرده است.

به هر حال ما که نفهمیدیم یاد مرگ مثل آشغال میمونه و باید بره در خارج شهر گم و گور بشه یا برعکس خیلی مهمه و باید مثل یه نخ دور انگشت حافظت همیشه بپیچیش و در همه حال همراه داشته باشی؟؟؟!!!!

نویسنده : Hadi Nilforoushan : ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٤
Comments نظرات () لینک دائم

پیشنهاد رساله دکتری: یکپارچه سازی دانش در تحقیقات مشترک

به پیشنهاد همکار فاضل و ارجمند سرکار خانم غفارزادگان،‌ مختصری از آنچه را که به احتمال زیاد موضوع پایان نامه دکتری من خواهد بود عرضه می کنم.

از دوستان خوب و اندشمندم تقاضا می کنم در ارتباط با این موضوع هر نقطه نظری دارند به بنده اعلام فرمایند. نقطه نظرات شما در هر بخشی می تواند راهنمای خوبی برای من باشد که این روزها سخت درگیر تهیه نسخه نهایی پیشنهاد رساله هستم.

موضوع پیشنهادی من " شناسایی الزامات نهادی و سازمانی یکپارچه سازی دانش در فرآیند تحقیق و توسعه مشترک" است.

داستان این عنوان هم از آنجا آغاز شد که شرکت ملی گاز نخستین بار فرآیند تحقیق و توسعه مشترک را با هدف دستیابی به دانش فنی فناوری شیرین سازی غشایی گازها کلید زد. در این راستا هدف آن بود که از همه توان علمی و تحقیقاتی موجود در کشور به نحو احسن استفاده شده و با برهم نهادن این توانها،‌ در نهایت کشور به این دانش فنی دست یابد. 

فناوری شیرین سازی غشایی گازها به لطف بازیگران علاقمند و فعالش همیشه یکی از بهترین موردکاویها برای انجام مطالعات پیشرو در زمینه مدیریت تکنولوژی و مدیریت تحقیق وتوسعه بوده و این بار نیز قرعه فال به نام این فناوری دیوانه!!!!!!! خورده است.

در نهایت شرکت ملی گاز علاقمند شد از انجام پروژه دکتری من به شرط کار روی این موضوع حمایت نماید.

بحث تحقیق و توسعه مشترک موضوع جدیدی در دنیا نیست و تا به حال از مناظر و مرائی مختلف بدان پرداخته شده است. این فرآیند اگرچه فرآیندی جذاب و  جزء یکی از روشهای رایج دستیابی به دانش فنی در دنیا است اما پیچیدگیها و ابهامات خاص خود را نیز به همراه دارد. مثلا بحث فرآیند یادگیری،‌ فرآیند ارتقاء ظرفیت جذب در خلال فرآیند، نحوه انتخاب مشارکت کنندگان در فرآیند، نحوه انتخاب ساختار حقوقی لازم و متناسب برای تحقق هدف همکاری مشترک و یا بحث مدیریت سرریز دانش یا به قول خانم سیمونا در اسپرو (Spillovers).

یکی از بحثهای رایج در این زمینه، مساله نحوه یکپارچه سازی دانش در خلال این فرآیند است. مثلا شرکت گاز را در نظر بگیرید. این شرکت خواسته است که از هم افزایی همه بازیگران فعال حوزه توسعه فناوری غشاء برای دستیابی به این دانش فنی استفاده کند. این بازیگران برخی با برخی دیگر رقیب بوده وبرخی نسبت به برخی دیگر حالت تامین کننده و مشتری دارند. سوال اصلی این است که چگونه و با چه مکانیزمی دانش توسعه یافته در میان اجزای مختلف این شبکه باید یکپارچه شود. 

حتما زیاد شنیده اید که در موسسات بزرگ فناوری محور دنیا مثل وزارت دفاع آمریکا فرآیند برون سپاری تحقیقات به وفور به انجام می رسد. مساله ای را به اجزای مختلف شکسته و سپس نتایج آن را برای تحقق هدف مورد نظر خود یکپارچه می کنند.

پرسش این است که فرآیند یکپارچه سازی دانش در فرآیند تحقیقات مشترک چه الزامات نهادی و سازمانی دارد.

نمونه مورد مطالعه من همین مورد شرکت ملی گاز در فرآیند توسعه دانش فنی غشاء است و این البته یکی از دشواریهای کار من است چون جمع کردن این موضوع با یک نمونه کار سختی است.

به هر حال خوشحال می شوم هم نقطه نظرات شما را بشنوم و هم اگر نمونه مشابهی در این زمینه در کشور می شناسید به من معرفی کنید.

نویسنده : Hadi Nilforoushan : ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱۸
Comments نظرات () لینک دائم

ای "آب"

وسط این جار و جنجال های این روزها که شرحی بس مفصل دارند،‌ به ذهنم رسید که ذکر خیری از مرحوم "دریا" کنم و به مناسبت حال و هوای این روزهای شهر شور و شعور اصفهان عزیز شعری را از ایشان خدمت خوانندگان عرضه بدارم.

بر اجله علم وادب پوشیده نیست که فقیر حقیر از دار دنیا پنج عدد دایی بزرگوار دارم که در این میان ما را بادایی اخر به دلیل تناسب سنی بیشتر قال و مقالی فزونتر است. از لیگ کشتی های سه جانبه بین بنده و ایشان و آقا شنتیا پسر خاله گرفته تا مفاوضات و مذاکرات سیاسی روزهای جوانی، چنانکه افتد ودانی!!!!!!!!

الغرض ایشان حدود 13 سال پیش به افتخار دامادی نایل گشتند و داماد مرحوم بهشتی نژاد که از پسر عموهای مرحوم شهید بهشتی هستند شدند. مرحوم بهشتی نژاد شاعری زبردست و توانمند بوده اند و با تخلص شعری "دریا" دیوانی نیز دارند . خدا رحمتشان کند بنده هم به گمانم دو سه باری محضر ایشان را درک کرده بودم.

از سوی دیگر این روزها که زاینده رود خشک وبی آب گردیده است نقل محافل و مجالس اهل اصفهان بی رونقی حال و هوای شهر است و اینکه انگار هیچ کس دل و دماغی ندارد. همه دلتنگ آبند و این بار اولی است که دلتنگی اهالی اصفهان را در فراق آب حتی از این راه دور لمس می کنم.

چند هفته پیش شبی جهت صله ارحام و عرض ادب تماسی با جناب دایی آخر داشتم و از حال و هوای ایشان استمزاجی نمودم. با حسرت فرمودند در فراق آب حال خوشی نداریم و با آهی بس کشدار!!!! این شعر مرحوم دریا را قرائت نمودند:

بازآی که خطه سپاهان   وآن چشم و چراغ ملک ایران   اندر قدم تو جان نشاند   بر دیده روشنت نشاند   از هجر تو سخت بیقرار است   در راه تو چشم انتظار است   

بازآی که آرزوی مایی   ای "آب" تو آبروی مایی

نویسنده : Hadi Nilforoushan : ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱۳
Comments نظرات () لینک دائم

پایان طولانی ترین پروژه زندگی من

به لطف خداوند و در آخرین شب ماه مبارک رمضان امسال، طولانی ترین پروژه زندگیم یعنی حفظ کل قرآن به اتمام رسید.

فکر میکنم قریب 15 یا 16 سال طول کشید. و شاید ساعات زیادی از عمر من در ظرف این سالها مصروف حفظ قرآن شد.

راستش در طول این مدت بسیاری کسان منو تشویق کردند، مثل والدین گرامی، مثل زینب، مثل والدین زینب و مخصوصا مادر خانم محترمه، مثل استاد اول جناب حاج آقای دیباج، مثل اقای بنی طبا، مثل دایی رضا و مثل خیلی کسان دیگه. بعضی ها تردید داشتند و به شکل یه سوال از من می پرسیدند حالا واقعا چه ضرورتی داره آدم قرآنو حفظ کنه و خلاصه ابراز تردید می کردند و شاید به زبان القای تردید می خواستند تو رو منصرف کنند. در این مدت 16 ساله فقط یه نفر خیلی محکم و سفت صاف زل زد  توی چشم منو و جناب پدر و به پدر گفت بهش بگو بی خیال بشه ما هم که بچه بودیم خیلی از این کارهای الکی کردیم!!!! ( این انسان شریف از دوستان صمیمی پدر هستند موقعی که ایشان آلمان تشریف داشتند و الان هم نمایندگی خدمات پس از فروش یکی از معروفترین شرکتهای صوتی تصویری را در تهران بر عهده دارند).

16 سال هم زمان کمی نیست. خیلی سخته که 16 سال دنبال یه پروژه باشی. فراز و نشیبهای فراوانی را در سالهای حفظ قرآن تجربه کردم. حکایت قهر وآشتی های من با کار حفظ خودش یه مثنویه ولی تو این یک سال اخیر دیگه به خوبی فهمیده بودم که به پایان رسوندن این پروژه بزرگ دیگه یه بایده. زینب به خصوص ظرف این مدت اخیر خیلی حمایت کرد. هم تشویق کرد هم تنبیه و الان که می دونه کار حفظ تموم شده خوشحالی تو چشم هاش موج میزنه.

قبل ترها هرکس می پرسید چرا حفظ؟ براش دلایل عقلی می آوردم. از آیات خود قرآن در فضیلت حفظ می گفتم تا همه روایاتی که در این زمینه بلد بودم. بعد هم چند تا داستان خیلی عجیب داشتم که واقعا ثابت می کرد حفظ قرآن یه مدال افتخاره که خدا به همه کس نمیده. داستان آیت الله خویی، داستان کربلایی کاظم، و از همه نزدیکتر خواب من برای آقا روح الله راسل و تعبیر لطیف آن عالم اخلاقی از آن خواب ( البته خواب حجیت نداره ولی تعبیر اون استاد حجیت داشت). همه و همه دلالت می کرد که حفظ کار خوبیه.

بعدترها وقتی دیدم کار حفظ به یه مد در کشور داره تبدیل میشه کمی بیشتر تامل کردم و روی خوب و بد بودن این موج اندیشیدم.

مقوله حفظ رو در کشورهای مختلف اسلامی مطالعه کردم و متوجه شدم که حفظ قرآن در کل عالم اسلام داره ترویج میشه و کلا چیز درستیه ولی خب یه ملاحظاتی در کار هست که همه باید به اونها توجه کنند.

به هر حال این روزها هرچند برای اثبات عقلی ضرورت و نیکویی حفظ قرآن کریم دستم پره ولی اگه امروز کسی از من بپرسه چرا حفظ؟  بیشتر دوست دارم بهش بگم برو شروع کن اگه خوشت اومد ادامه بده و اگه نه هیچ لزومی نداره. واقعیت اینه که حفظ قرآن برای اون کسی جذابه که با حفظ به یک تجربه شیرین و زیبا میرسه. تجربه این که دائم تو فضای ذهنت با آیات و کلمات خدا مشغول باشی. دائم با پیامبران خدا و داستانهاشون در قرآن مانوس باشی. دائم یاد جملات قرآن بیفتی و مثلا از خودت بپرسی چی شد که الان یاد این ایه افتادم؟

من همه دوستان خوبی رو که به دنبال یه تجربه نو از جنس معنا و معنویت هستند به امتحان کار حفظ دعوت می کنم.

شاید دیگه هیچ وقت مجالی پیش نیاد. همین جا از پدر و ومادرم و زینب تشکر می کنم.

از حالا به بعد باید زیاد دوره کنم و امیدوارم ان شاء الله سال آینده این موقع آمادگی ارائه کل قرآن رو داشته باشم.

بعدالتحریر: ان شاء الله به زودی در پستهای بعدی در باب فرمایشات سینا، آقای نیرو، حکایات جدید حسنا بابا و سفر اخیر به قم خواهم نگاشت بعونه وفضله

نویسنده : Hadi Nilforoushan : ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢
Comments نظرات () لینک دائم

آس قم!!!!!!!!!!!!!!!!

ز هم ساعت ٣ بامداد و باز هم بیدارم. قبل از آغاز در حاشیه برخی کامنت ها عرض می کنم که ظاهرا ایام امتحان برای من فراغت بیشتری داشت تا این روزها، که از همه سو دغدغه و اضطراب کارها بر سرم هوار شده اند. از عیال رسما اجازه خواسته ام که تا ١٠ شب بنده را معذور بدارند، از شنبه تا ۴ شنبه و تازه بعضی شبها تا همین حالا مشغول کار بودم. نمی دانم ایا این همه هندوانه سنگین اخر سالم به مقصد می رسند یا نه. به هر حال از اول عمرم تاکنون هیچ وقت مثل این روزها پردازشگر ذهن مشغول نبوده و در این بین وبلاگ نویسی لاجرم به تاخیر می افتد.

طبعا این روزها تب انتخابات زیاد است و برخی دوستان مثل هیربد عزیز- که تازه از کانادا آمده و دقیقا ۵ روز است که می خواهم به او زنگ بزنم و نمی شود- خواسته اند در این باب هم مطالبی عرضه بدارم که البته هنوز زمان برای این معنا هست. مقداری درباب انتخابات نوشتن ملاحظه دارم. این روزها سر این بحث لعنتی با خیلی از عزیزترینانم به بحث و جدل پرداخته ام.

اما به ذهنم رسید در چند فراز مقطع یاد آیت الله العظمی بهجت (قدس سره) را گرامی بدارم. خواننده وقتی تا انتها بخواند در می یابد که در عین ارادت تام و تمام به حضرتش نکات چندی را نیز در باب این شخصیت سترگ به شکل ابهام هنوز در ذهن دارم.

١- در اتوبوس تهران- قم بودیم. حوالی سالهای ٧٠ یا ٧١. با آقای نیرو راجع به اولیای خدا حرف می زدیم. من دانش آموز کلاس دوم یا سوم راهنمایی بودم. ایشان برای اولین بار نام آقای بهجت را نزد من بر زبان آوردو از حالات منحصر بفرد ایشان خاطره ها گفت. قول داد روزی ما را پیش ایشان ببرد.

٢- تابستان سال بعد یا دو سال بعد با آقای نیرو رفتیم مشهد. صبح بعد نماز در مسجد بالاسر نشسته یودم که متوجه شدم آیت الله بهجت آنجا نشسته اند. به هر ضرب و زوری بود خودم را به ردیف پشت سر ایشان رساندم و دائم تلاش کی کردم ببینم از روی مفاتیح چه می خواند. مثل همه زیارات ماثوره را قرائت می کرد.

٣- سیدی روحانی که از ایشان بسیار جوانتر بود همانجا خدمت ایشان رسید تمام قامت به احترام سیادت او از جای برخاستند.

۴- در تمام لحظات آن زیارت مثل سایه ایشان را دنبال کردم. دایما سوره توحید می خواندند. از همه جالب تر این بود که با آن کبر سن مقابل ضریح آمدند. به زیر قبه مشرف شدند و در حالی که هیچکس نمی توانست راهی به سوی ضریح برای ایشان باز کند به زور خودشان را به ضریح رسانده و ان را به نشانه تبرک بوسیدند. بعد از آن روز هر وقت می خواستم تلاش عوامانه مردم در بوسیدن ضریح را در نظرم مذمت کنم یاد این خاطره می افتادم.

۵- مقید بودند که از پایین پا وارد شوند، بعد از زیارت هر بار در یک نقطه حرم می نشتند و ادعیه و نماز و زیارتو بعد هم از در صحن عتیق خارج می شدند. هنگام خروج مقید بودند برای شیخ حسنعلی و شیخ حر عاملی فاتحه بخوانند هر روز. نیم ساعت بعد نماز صبح  می آمدند (حدودا) و نیم ساعت بعد طلوع آفتاب از حرم خارج می شدند. من بارها و بارها در حرم ایشان را تعقیب می کردم.

۶- یک بار در حرم با مرحوم شیخ حسنعلی مروارید از اعاظم مشهد مواجه شدند. تنها جمله ای که از آقای بهجت شنیدم این بود که از ایشان پرسیدند: از مکشفات تازه چه دارید؟

٧- در همان سفر اول آقای نیرو با پسر ایشان صحبت کرده بود و اجازه خواسته بود ما جمعی از دانش آموزان تهرانی خصوصی به دیدار آقا برویم. آن بنده خدا هم گفته بود فردا ٩ صبخ دم در حسینیه (قدیم) باشد. اقا شب قبل هم آقای نیرو کلی از ایشان تعریف کرد و خلاصه فردا رفتیم. در اتاق دم در منزل ایشان منتظر نشسته بودیم که خبر دادند آقا داخل نمی شوند فقط دم در عرض ادبی بکنید. وقتی ایشان از اندرونی خارج شدند پسرشان ارام در گوششان گفت اینها نصیحت می خواهند. آقا ایشان مثل اینکه به انبار باروت شلیک کرده باشی منفجر شد و با عصبانیت فرمود: " نصیحت برای چه؟ عادت کرده ایم بگوئیم و بشنویم. پس این همه خطبا چه می کنند؟ نصیحت یک کلمه بیش نیست اما کیست که به این یک کلمه عمل کند. او می بیند. او می داند. همین وبس"

پیدا بود عصبانی بودند از این همه مشتاقان نصیخت که اهل عمل نیستند. رفتیم داخل حسینیه ایشان. جمعی از معلمین هم آمده بودند خدمت ایشان وقت دستبوسی اقا به یکی از آنها فرمودند: شما باید از این بچه ها مراقبت کنید که شیاطین اینها را نبرند. اینها میتوانند سلمان شوند و می توانند شیطان شوند. این به دست شماست." .

تا ظهر خدمت ایشان بودم. ناهار را هم سر سفره ایشان خوردیم. موقع مرخص شدن همه دست آقا را بوسیدیم جز حامد گلشن. گفت از دست بوسیدن خوشم نمی آید. با آقای بهجت دست  داد!!!!!!! حسابی کرکر خنده بود اون صحنه. شب هم کلی شاکی بود که بابا این آقای بهجت اگه کارش اینقدر درسته چرا اخلاقش ایتقدر تنده! اون شب کلی با هم بحث کردیم. ولی اصل حرفش به نظرم درست بود.

٨- فکر کنم در مجموع ١٠ یا ١١ بار قم پشت سر ایشان نماز خواندم. و مثل خیلی ها به حال عجیب ایشان در نماز غبطه خوردم. معمولا بعد نماز به طلبه های فقیر از لای شال کمرشان مقداری پول می دادند. بابا جان هم با مشجد ایشان خیلی مانوس بودند. هر وقت قم مشرف می شدند مقید بودند حتما پشت سر ایشان نماز بخواندد.

٩- اواخر دوران دانشجویی یک بار در صحن عتیق دو سوال از ایشان پرسیدم . پاسخ ایشان به یکی از آن سوالات این بود که بعضی از غذاها ذاتا نورانیت می آورند آنها زا زیاد بخورید مثل شیر، مثل عدس و مثل انار.

١٠- می گفتند درس ایشان خیلی پیچیده است. بیان مغلقی داشته اند.

١١- پسرشان ظاهرا دکترای فلسفه داشت از یکی از دانشگاههای خارجی. در عین حال آقای بهجت یک فقیه بسیار سخت گیر و سنتی بود. یادم هست یک بار اقای حاجیلو از اینکه ایشان رانندگی را برای زنان مجاز نمی دانند اظهار تاسف می کرد.

١٢- بار آخری که در مشهد حسینیه جدید ایشان رفتم، نماز را پشت سر آقای محفوظی خواندم که معمولا همیشه به جای ایشان نماز می خواندند ( چه در قم و چه در مشهد). بعد نماز بچه ها پرسیدند آیا ایشان در انتخابات اخیر شرکت کرده اند؟ آقای محفوظی گفت خیر. ایشان معتقدند من اگر بخواهم به کسی رای بدهم حداقل باید عادل باشد و اینها هیچکدام عادل نیستند. در ضمن گفت که اقا به ولایت فقیه به شکل امام معتقد نیستند.

١٣- یادم رفت بگویم در آن جلسه حسینیه بنا بر اصرار حضار آقا قلم و کاغذ خواستند و یاداشتی به عنوان نصیحت فرمودند که بعدها در همه کتابهای خاطرات ایشان هم چاپ شد. اول آن نصیحت نامه اینجور آغاز می شود که‌: گفتم که الف گفت دگر گفتم هیچ....

١۴- آقای امجد می فرمود شعار آقای بهجت این است: تمسک به ثقلین

١۵- از اینکه روی رساله شان می نوشتند العبد و نمی نوشتند حضرت آیت الله العظمی حس خوبی داشتم.

١۶- یه بار عکس آقای امجد در مجله "عکس" را بردم فتوکپی اسمان سر یخچال. کارگر مغازه تا عکس آقای امجد را دید گفت "اصغر بیا ببین این آخونده داره برک می زنه!" فهمیدم آدم داشی مسلکی است. گفت بیا بشین من برات کپی می گیرم. در اثنای کار پرسید: الان آس قم کیه؟ شنیدم آس قم بهجته، آره؟" و من شب رفتم از ابوی محترم پرسید آقاجان این آس یعنی چه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

١٧- علمای تفکیک بعضا به ایشان به خاطر اعتقاد به وحدت وجود تعریضات و کنایات اساسی داشتند.

١٨- همیشه در حفظ قرآن این روایت را ازایشان در خاطر داشتم که می فرمود هرکس قرآن را حفظ کند فقد ادرجت النبوه بین جنبیه ( درجاتی از نبوت در نهاد او جای میگیرد)

١٩- کتاب تهذیب نفس وسایل الشیعه را به همه توصیه می کردند روایاتش را بخوانند.

٢٠- آقای رخشاد که پیرمردی باصفا است در سه جلد حدود ٢٠٠٠ فراز از بیانات ایشان را منتظر کرده که کتاب جالبی است. حتما بخوانید. در ضمن از بس کتابهای دروغ راجع به ایشان چاپ شده بود دفتر ایشان از وزارت ارشاد خواسته بود دیگر به هیچ کتابی جز با اجازه دفتر مجوز نشر ندهند. چه فکر خوبی ولی خیلی دیر!!!!

 

از طولانی شدن متن معذرت می خواهم.

نویسنده : Hadi Nilforoushan : ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳
Comments نظرات () لینک دائم

مادر جان!

دیشب ١.۵ ساعت نشستم و برای کامنتهای عزیز دوستانم پاسخ نگاشتم تا در پست جدید بیاورم ولی قبل از آپلود شدن همه چیز بر باد رفت!!!!!!!

حالا کی دوباره من ١.۵ ساعت وقت بی زبان پیدا کنم مادر جان!!!!!!!!!!!!!!!!

نویسنده : Hadi Nilforoushan : ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٢
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد